کلبه کلنگی
اینجا هوا سرد است.لطفا پس از داخل شدن درب را ببندید
یک روز [13 آذر ماه] یک جوانی را به یک جرمی که نمی گویند، دستگیر می کنند. خبرش که می پیچد،همه ی اطرافیانش به هول و ولا می افتند!!!! - ای بابا بهش گفتیم سیاست پدر و مادر نداره...مگه گوش کرد... - بیچاره خونوادش الان چی می کشن؟ - خیلی نامردن،هر کس حرف میزنه سریع می کننش تو گونی... - حیف این آدم نبود که بره زندان؟ کلی استعداد داشت... و سایتهای خبری tj news: فلانی،دستگیر شد...به گزارش فلانی، در فلان روز عده ای فلان فلان شده، فلانی را برای پاره ای توضیحات بردند تا فلانش را فلان کنند. sabz news: برای دفاع از یاران خود و بدست آوردن آزادی تا آخرین نفس می جنگیم.زنده باد زرتشت،زنده باد کورش کبیر،زنده باد هر کسی که ریش ندارد. goraz news: به حول قوه الهی و یاری 14 معصوم و با دعای خیر هفتاد میلیون مسلمان پیرو خط امام، صبح دیروز، یکی دیگر از منافقین پدر سوخته که به صورت قاچاق از مرز ترکیه وارد کشورمان شده بود، به دام افتاد تا بعد از چندین مرتبه ارشاد دردناک، با گونی به کشورش باز گردد. و........................................ همه ی اینها بعد از مدتی به خاطره تبدیل می شوند و امثال میلاد فدایی اصل همچنان در زندان هستند. گاهی، در میان روزمرگی ها و فشارهای کاری،اتفاقات جالی رخ میده که بعدا وقتی بهشون فکر می کنی واقعا حالتو جا میاره... *** مثل هر روز، سوار اتوبوس های brt شده بودم و طبق معمول به خاطر شلوغی سر پا ایستاده بودم.کمی که گذشت،از طرف یکی از همکارام یه sms برام اومد.داشتم می خوندمش که متوجه شدم نفر کناری که انصافا قد و هیکل درشت و ترسناکی هم داشت، عمیقا محو lcd گوشی من شده...کمی بهش نگاه مردم،اونم وقتی پیام رو تا ته خوند نگاهی به من کرد و خندید.این که می گم خندید از این خنده های لج درآر، که آدم دلش می خواد بزنه [....]آره!!! من سرمو پایین انداختم و شروع کردم جواب این sms رو بدم که باز دیدم این آقا غوله زل زده به گوشیم.جدی تر از قبل نگاش کردم. دوباره همون لبخند قشنگش رو تحویلم داد.!!!ای بابا...این دفه هم گفتیم به خاطر هیکلش بی خیال شیم...انصافا یه مشتش بس بود واسه ضربه مغزی!!! باری...اندکی گه گذشت جواب پیامک ما از طرف همون همکارمون رسید و نیاز به توضیح نداره... دیدم،من که زورم به این بابا نمی رسه،بذار لا اقل جامو عوض کنم.خلاصه یه کم رفتم اون ور تر ایستادم و چند دقیقه بعد یه صندلی خالی شد و من نشستم. دو سه تا ایستگاه که رد شدیم،از وسط اتوبوس صدای داد و هوار و فحش بلند شد. مردی در حالی که تلاش می کرد آن رفیق فضول ما را چکی مکی کند،اما مردم او را گرفته بودند، داد می زد: -مرتیکه[....] مث یابو زل زده تو گوشیم...بهش می گم چیه؟؟؟ نیششو باز میکنه برا من!!! بله... البته اون آقایی که داد و بیداد می کرد، اگر کار به جاهای باریک می کشید،حتما کتک خوبی می خورد.چون اون هم در مقابل king kong زبون نفهم این ماجرا،همچین حریف قدری نبود. پ.ن١:کلا فوضولی چیز خوبیه!!!سعی کنید در همه چیز فوضولی کنید. به شکوه پیشانیت سوگند آنگاه که نسیم دانه های درشت عرق را بر پهنه ی سپید سیمایت می خشکاند و به ابرها که بر سرت باران می شدند و فروتنانه در هیبت حضورت سر بر خاک می گذارند و به ستارگان که در برق چشمانت مومنانه محو می شدند و به مهربانی که سرشار از تبسمت سر بر شانه یاس ها بوی پیراهنت را می شمید به گیسوان سیاهت که پیچ پیچ و شکن شکن سیمای مهرت را افزون می کرد تو تجسم پر شکوه رحمتی برای تمام جهان سلام... می دانم که در حصار پیچ کوچه هم که باشم زود تر سلام می کنی دل تا هوای خاطره ات را می کند آغوش روشن تو گشوده است آنقدر تبسم می کنی تا از حوالی این تاریکستان پر بکشم تا نوازش تو کاش اینگونه در حقارتی مزمن گرفتار نبودم ای کاش می شد شبی آنگاه که حدیث نجیب چهره ات دهان به دهان در آرزوهای ارغوانی ملکوتیان می پیچید صورت به صورت آسمان فریاد بر آوردم که من نیز انسان آفریده شدم هم بغض تو هم درد تو ای کاش می توانستم هوشمند مشایخی این روزها چیزی که زیاد است، دزد...نهیبی به این پاسبانان روشن دل بزنید، مردم حقایق را کش رفتندو همین روزهاست که بنوازند کوس رسواییمان را. این روزها چیزی که زیاد است، درد...کجایند آن طبیبان حاذق که با واکسن آنفولانزای خوکی مرهم بر دل مادران داغ دیده بگذارند. این روزها چیزی که زیاد است، نیرنگ...بگویید مشایخ بیایند و جرعه ای صداقت به خورد ما بدهند.مردیم از این همه تزویر!!!!!!!!!! و خشم...ای چماق به دستان پایتخت چه نشسته اید که جرررررررررر دادند عکس محبوبتان را. گویی فقر هم کمی بیشتر شده.....بدهید با هلی کوپتر سهام عدالت بر سر ملت بریزند تا ذوق مرگ شوند از این همه الطاف. این روزها چیزی که زیاد است، جوان عیاش و بیکار...بچپانیدشان در هلفدانی تا (.......................................) آره!!!!! پ.ن:راستی یکی از همین جوانان عیاش و بیکار، دور وبر ما وول می خورد.خدا خیرشان بدهد،الان حدودا یک ماهی می شود که دیگر وول نمی خورد. ولی این روزها چیزی که زیاد است، خبر بد...انگار قرار است میلاد فدایی اصل را آزاد کنند. شبش یک سال تا وقت سحر بود از آن وقتی که چشمانش به در بود نگاهی خیس و نمناک و غم آلود نگاه یک زن خونین جگر بود خدایا این مکافاتی که دادی ببین تا مرز جان پر شور و شر بود جوانی را که بر بندش کشیدند برای مادری او یک پسر بود گناهش را نمی دانم چه بوده گمانم می رود آشوبگر بود از آن آشوبگران اهل دانش که حرفش ضد این خاک و بشر بود و حرفش هم نمی دانم چه بوده ولی حتما حسابی پر خطر بود یکی می گفت حقش را طلب کرد حقوقش بند و زندان و تشر بود؟ یکی دیگر که ملا بود و آخوند بگفتا او ز دینش بی خبر بود که دین گفته ست باید تو سری خورد ز هر کس کله ی او گنده تر بود به هر تقدیر تیغ حکم قاضی زهر تیغ دگر بنده تر بود جاسوییچی 88/9/18 حالا من هم دوستی در اوین دارم .برای آزادی اش دعا کنید... غرق در دلهره ایم...همچنان خاموشیم. چشمها خیره به کوچه،به خیابان و به ساعت که به کندی گذر ثانیه در آن پیداست... و معماست هنوز چه کسی می آید...عابران در گذرند... همه ساکت اما جامه های پشمی خبر از سردی و سرما میداد... ای ز سرما بیداد... ای ز سرما بیداد یک صدایی آمد...از ته کوچه صدایی آمد یک نوایی آمد...همه سرمست شدند...همه یکدست شدند... و انگشت نشان میدادند... مرکبی زیبا را .... که به صد هلهله از دور آمد... که به صد هلهله با تنبک و تنبور آمد غرق در شور شدیم ... همه مسرور شدیم.... کشکی کشکی به حرکات موضون مجبور شدیم یک عدد دوماد از مرکب قرمز برخواست و عروسی که دلش چون دریاست چه شب شادی بود که پر از شاباش بود دل هر مجردی... غرق در ای کااااااااااش بود که خدایا همسری برازنده،نصیب ما نیز بگردان...! الهی آمین ساعتی رقصیدیم...دور هم خندیدیم... ماچ و بوسه که خودش بازاریست! کلا امروز وقت ماچمالیست چهره های مردم،غرق در خوشحالیست خلاصه که... این چنین...مهدی رفت!!! در بین بهت و حیرت همگان و تا ساعاتی دیگر، مزدور (برادر بنده) به خانه ی بخت مشرف می شوند. بعضی وقتا،بعضی از موضوعات بی ارزش یا کم ارزش تو خاطر آدم می مونن.دلیلشم نمی دونم چیه.به هر حال برای خود من که آدم کم حواسیم، این موارد پیش اومده.مثلا تاریخ دقیق روزی که جاسوییچی شدم. هفدهم آبان ماه ،شش سال پیش یکی از دوستام به من گفت: چطوری جاسوییچی؟!...به هین راحتی من در بین تمام دانش آموزان مدرسه، معروف شده به...جاسوییچی... یک سال بعد به سفارش جناب مزدور خان و البته برخی از دوستان، وبلاگ نویسی رو با نام مستعار جاسوییچی،شروع کردم . نوشتن اشعار و مقالاتم، که خوب الان که نگاه می کنم می بینم تصمیم غلطی نبود.فکر می کنم یه یک و نیم دو سالی اون وبلاگ رو استفاده می کردم و انصافا دوستای خوبی هم پیدا کردم.آما آخرش سر یه سری موضوعات بچه گانه وبلاگمو حذف کردم. بعدش یه شش، هفت ماهی نبودم بعد دوباره یه مدت کوتاهی با یه وب دیگه بودم و نهایتا رسیدیم به کلبه کلنگی.که حدودا یک ونیم ساله دارم مثل آدم توش مطلب میذارم و به جرات می تونم بگم،سیر صعودی و پیشرفت خودم رو در نوشتن بعضا شعر یا بعضا مقاله و متن ،تو این وبلاگ با چشم دیدم.دلیلشم منتقدان و معلمای خوبی بود که بدون لوس بازی در مورد مطالبم نظر می دادن.(حالا بعدا ازشون تشکر می کنم) نمیدونم چی شد یهو هوس کردم اینا رو بنویسم اما به هر حال جاسوییچی الان شش سالش شده و در این شش سال خیلی بیشتر از عمر بیست ساله میلاد محمدی بهش خوش گذشته.تولدش مبارک. پ.ن:تو پاراگراف دوم صعودی رو با سین نوشته بودم که شادی خانم لطف کردن گوشزد کردن این غلط املایی رو.خداییش معلمای خوبی دارم.نه


| Design By : Night Skin |

